طبق معمول مامانم بابامو صدا زد که بیاد دره شیشه سس رو باز کنه
پدرم بعد از کلی کلنجار رفتن نتونست دره شیشه سس رو باز کنه
مادرم منو صدا زد و منم خیلی راحت درش رو باز کردم و به بابام گفتم : اینم کاری داشت
پدرم لبخندی زد و گفت :
یادته وقتی بچه بودی و مامانت منو صدا میزد تو زود تر از من میومدی و کلی زور میزدی تا دره شیشه سس رو باز کنی ؟؟؟!!!!!
... ... ... ... یادته نمی تونستی ...
یادته من شیشه سس رو میگرفتم و کمی درش رو شل میکردم تا بازش کنی و غرورت نشکنه ...
اشک تو چشمام جم شد ...
نتونستم حرفی بزنم و فقط پدرم رو بغل کردم !

برچسب‌ها: جملات کوتاه زیبا, پدر و مادر
+ نوشته شده در پنجشنبه 1390/12/11ساعت توسط کمال |

گاهی سکوت دوست معجزه می کند و تو می آموزی که بودن همیشه در فریاد نیست.
برچسب‌ها: جملات کوتاه زیبا, سکوت, دوست
+ نوشته شده در پنجشنبه 1390/12/11ساعت توسط کمال |

عشق یعنی اینکه وقتی یه اس ام اس ازش میاد حتی قبل اینکه بدوونی چی نوشته لبخند میاد روی لبت،

همینکه یه لحظه بهت فک میکرده واست اندازه یه دنیا می ارزه


برچسب‌ها: جملات کوتاه زیبا, عشق
+ نوشته شده در شنبه 1390/12/06ساعت توسط کمال |

دوستي رو از زنبور ياد نگرفتم كه وقتي از گلي

جدا ميشه ميره سراغ گل ديگه.....

بلكه دوستي رو از ماهي ياد گرفتم

كه وقتي از آب جدا ميشه مي ميره


برچسب‌ها: جملات کوتاه زیبا, دوستی
+ نوشته شده در دوشنبه 1390/11/24ساعت توسط کمال |

دوست داشتنِ کسی که شما رو دوست نداره
مثل بغل کردنِ کاکتوس می مونه
هر چی محکم تر بغل کنی
بیشتر آسیب میبینی ...


برچسب‌ها: جملات کوتاه زیبا, دوست داشتن
+ نوشته شده در جمعه 1390/10/30ساعت توسط کمال |


ادامه مطلب
+ نوشته شده در سه شنبه 1389/10/07ساعت توسط کمال |

اگه عاشقی، سعی کن به عشقت برسی چون وقتی بره دیگه رفته.

 اگه عاشق نیستی پس تلاش نکن که طعمش رو بچشی.

چون تلخترین شیرینی روزگاره

+ نوشته شده در دوشنبه 1389/08/24ساعت توسط کمال |

از لحظه‌ای که در یکی از اتاق‌های بیمارستان بستری شده بودم، زن و شوهری در تخت روبروی من مناقشه بی‌پایانی را ادامه می‌دادند.   زن می‌خواست از بیمارستان مرخص شود و شوهرش می‌خواست او همان جا بماند.  

از حرف‌های پرستارها متوجه شدم که زن یک تومور دارد و حالش بسیار وخیم است. در بین مناقشه این دو نفر کم کم با وضیعت زندگی آنها آشنا شدم.   یک خانواده روستائی ساده بودند با دو بچه. دختری که سال گذشته وارد دانشگاه شده و یک پسر که در دبیرستان درس می‌خواند و تمام ثروتشان یک مزرعه کوچک، شش گوسفند و یک گاو است.   در راهروی بیمارستان یک تلفن همگانی بود و هر شب مرد از این تلفن به خانه‌شان زنگ می‌زد. صدای مرد خیلی بلند بود و با آن که در اتاق بیماران بسته بود، اما صدایش به وضوح شنیده می‌شد. موضوع همیشگی مکالمه تلفنی مرد با پسرش هیچ فرقی نمی‌کرد: «گاو و گوسفندها را برای چرا بردید؟ وقتی بیرون می‌روید، یادتان نرود در خانه را ببندید. درس‌ها چطور است؟ نگران ما نباشید. حال مادر دارد بهتر می‌شود. بزودی برمی گردیم...»  

چند روز بعد پزشک‌ها اتاق عمل را برای انجام عمل جراحی زن آماده کردند. زن پیش از آنکه وارد اتاق عمل شود ناگهان دست مرد را گرفت و درحالی که گریه می‌کرد گفت: « اگر برنگشتم، مواظب خودت و بچه‌ها باش.» مرد با لحنی مطمئن و دلداری دهنده حرفش را قطع کرد و گفت: «این قدر پرچانگی نکن.» اما من احساس کردم که چهره‌اش کمی درهم رفت.  بعد از گذشت ده ساعت که زیرسیگاری جلوی مرد پر از ته سیگار شده بود، پرستاران، زن بی حس و حرکت را به اتاق رساندند. عمل جراحی با موفقیت انجام شده بود. مرد از خوشحالی سر از پا نمی‌شناخت و وقتی همه چیز روبراه شد، بیرون رفت و شب دیروقت به بیمارستان برگشت. مرد آن شب مثل شب‌های گذشته به خانه زنگ نزد. فقط در کنار تخت همسرش نشست و غرق تماشای او شد که هنوز بی‌هوش بود.  

صبح روز بعد زن به هوش آمد. با آن که هنوز نمی‌توانست حرف بزند، اما وضعیتش خوب بود. از اولین روزی که ماسک اکسیژنش را برداشتند، دوباره جر و بحث زن و شوهر شروع شد. زن می‌خواست از بیمارستان مرخص بشود و مرد می‌خواست او همان جا بماند.   همه چیز مثل گذشته ادامه پیدا کرد. هر شب، مرد به خانه زنگ می‌زد. همان صدای بلند و همان حرف‌هایی که تکرار می‌شد. روزی در راهرو قدم می زدم. وقتی از کنار مرد می‌گذشتم داشت می‌گفت: «گاو و گوسفندها چطورند؟ یادتان نرود به آنها برسید. حال مادر به زودی خوب می‌شود و ما برمی‌گردیم.»  

نگاهم به او افتاد و ناگهان با تعجب دیدم که اصلا کارتی در داخل تلفن همگانی نیست. مرد درحالی که اشاره می‌کرد ساکت بمانم، حرفش را ادامه داد تا این که مکالمه تمام شد. بعد آهسته به من گفت: «خواهش می‌کنم به همسرم چیزی نگو. گاو و گوسفندها را قبلا برای هزینه عمل جراحیش فروخته‌ام. برای این که نگران آینده‌مان نشود، وانمود می‌کنم که دارم با تلفن حرف می‌زنم.»   در آن لحظه متوجه شدم که این تلفن برای خانه نبود، بلکه برای همسرش بود که بیمار روی تخت خوابیده بود. از رفتار این زن و شوهر و عشق مخصوصی که بین‌شان بود، تکان خوردم. عشقی حقیقی که نیازی به بازی‌های رمانتیک و گل سرخ و سوگند خوردن و ابراز تعهد نداشت، اما قلب دو نفر را گرم می‌کرد.

 

+ نوشته شده در جمعه 1389/05/15ساعت توسط کمال

فقط در لحظه های دیدار و جدایی می توان به عظمت عشق نهفته در سینه پی برد

+ نوشته شده در چهارشنبه 1389/01/18ساعت توسط کمال |

عشق که تعریف آن برای ما این قدر سخت است، تنها تجربه بشری است که واقعا ماندگار و حقیقی است.

عشق نیروی مخالف ترس است، اساس هر رابطه است، قلب خلاقیت است، و قدرت قدرت هاست.

عشق پیچیده ترین موضوع بین انسان هاست، منبع خوشبختی است، انرژی است که ما را به هم متصل می سازد و درون ما خانه می کند...

در نهایت عشق چیزی است که ما را به راستی میتوانیم هدیه کنیم.

در دنیای مبهم، رویایی و پوچی؛ عشق منیع حقیقت است.

بنابراین در مورد عشق خود نسبت به  یکدیگر خسیس نباشیم و سال جدید را با عشق شروع کنیم....

 

منبع:مجله موفقیت

+ نوشته شده در یکشنبه 1389/01/15ساعت توسط کمال |

عشق ماندگار نیست....ولی ماندگار عشق است

منبع

+ نوشته شده در چهارشنبه 1388/10/23ساعت توسط کمال |

آمدی ، چه صادقانه آمدی ، مرا عاشق کردی ...
آمدی ، چه عاشقانه آمدی ، مرا دیوانه کردی ...
چه زیبا آمدی و لحظه های پر از غم زندگی ام را عاشقانه کردی!

+ نوشته شده در پنجشنبه 1388/08/28ساعت توسط کمال |

بیا و یک لحظه با من باش ، تا برای یک عمر با هم بمانیم ...
بیا برای هم باشیم ، از هم بگوییم با عشق باشیم!

+ نوشته شده در یکشنبه 1388/05/18ساعت توسط کمال |

روزگاريست همه عرض بدن مي خواهند#

همه از دوست فقط چشم و دهن مي خواهند#

ديو هستند ولي مثل پري مي پوشند#

 گرگ هايي كه لباس پدري مي پوشند#

 آنچه ديدند به مقياس نظر مي سنجند#

عشق ها را همه با دور كمر مي سنجند#

 خوب طبيعيست كه يكروزه به پايان برسد#

 عشق هايي كه سر پيچ خيابان برسد#

+ نوشته شده در دوشنبه 1388/04/22ساعت توسط کمال |

براي اداره کردن خودت از عقلت استفاده کن و براي اداره کردن ديگران از قلبت

+ نوشته شده در دوشنبه 1388/03/04ساعت توسط کمال |

Two things give you heartburn fast
be careful!!
one is a sweat too sweet,
the other is a love too much declared.
thus, be very careful!!!

دو تا چیز دل آدمو خیلی زود می زنه
حواست باشه
یکی شیرینی که شیرینیش بیش از اندازه باشه
یکیش هم عشقی که ابراز عشقش بیش از اندازه باشه
پس خیلی مواظب باش.

 

+ نوشته شده در یکشنبه 1387/06/10ساعت توسط کمال |

می توان حقیقتی را دوست نداشت، اما نمی توان منکر آن شد.

روسو

+ نوشته شده در یکشنبه 1387/06/03ساعت توسط کمال |

عشق مثله پنیر میمونه،

زیادش آدمو خنگ میکنه،

نرمالش فقط تا یک ساعت آدمو سیر نگه میداره،

هیچ کس هم بدونه پنیر نمرده . . .

منبع

+ نوشته شده در جمعه 1387/05/25ساعت توسط کمال

عشق فراموش کردن نيست بلکه بخشيدن است.

عشق گوش کردن نيست بلکه درك كردن است.

 عشق ديدن نيست بلکه احساس کردن است.

 عشق جا زدن و کنار کشيدن نيست بلکه صبر کردن و ادامه دادن است.
+ نوشته شده در جمعه 1387/05/18ساعت توسط کمال |

آلبرت انيشتن ميگه: عشق مثل ساعت شني مي مونه ، همون طوري كه قلب رو پر مي كنه ، مغز رو خالي مي كنه؟
+ نوشته شده در دوشنبه 1387/04/31ساعت توسط کمال |

دوستت دارم کمتر از خدا و بيشتر از خودم چون به خدا ايمان دارم و به تو احتياج!!

+ نوشته شده در یکشنبه 1387/04/30ساعت توسط کمال |

 
مرد عاشق تا ازدواج نکرده ناتمام است .


وقتی ازدواج کرد کارش تمام است...
+ نوشته شده در چهارشنبه 1387/03/22ساعت توسط کمال |

خانومها با گوشهایشان عاشق می شوند و مردها با چشم هایشان.

+ نوشته شده در شنبه 1387/03/04ساعت توسط کمال |

بهترين و زيباترين چيزها در دنيا قابل ديدن و لمس کردن نيستند.

بايد آنها را با قلبتان احساس کنيد.

+ نوشته شده در چهارشنبه 1387/03/01ساعت توسط کمال |

مهم نيست در عشق به وصال برسي,

مهم اين است که لياقت تجربه کردن

 يک عشق پاک را داشته باشي

+ نوشته شده در یکشنبه 1387/02/22ساعت توسط کمال |

مرا دوست بدار،

اندک ولي طولاني . 

+ نوشته شده در چهارشنبه 1387/02/11ساعت توسط کمال |

با لمس عشق و محبت می توان شیطان را از قلبها بیرون راند.

 

+ نوشته شده در جمعه 1387/01/23ساعت توسط کمال |

عشقت را رها کن، اگر خودش برگشت، 

مال تو است و اگر برنگشت از قبل هم مال تو نبوده

+ نوشته شده در چهارشنبه 1387/01/21ساعت توسط کمال |

ويكتور هوگو ميگه : هركز به كسي كه دوستش داري نگو دوستت دارم

+ نوشته شده در سه شنبه 1387/01/20ساعت توسط کمال |