یادمون بده، یادمون باشه ، یادت باشیم
نوشته شده توسط آقا کمال در 88/09/07 ساعت 23:2 موضوع جملات قرآنی | لینک ثابت
با قرآن هم کاسبی می کنند
این جاهلان...
نوشته شده توسط آقا کمال در 88/09/01 ساعت 23:27 موضوع جملات قرآنی | لینک ثابت
شنا کردت در جهت جریان آب،
از عهده ماهی مرده هم بر می آید.
نوشته شده توسط آقا کمال در 88/09/01 ساعت 0:17 موضوع فلسفی | لینک ثابت
آمدی ، چه صادقانه آمدی ، مرا عاشق کردی ...
آمدی ، چه عاشقانه آمدی ، مرا دیوانه کردی ...
چه زیبا آمدی و لحظه های پر از غم زندگی ام را عاشقانه کردی!
نوشته شده توسط آقا کمال در 88/08/28 ساعت 15:12 موضوع جملات عاشقانه | لینک ثابت
با شما هستم! با شما عوضی ها که عینهو کرم دارید تو هم می لولید. چی خیال کردید؟همه تون،از وکیل و وزیر گرفته تا سپور و آشپز و پرفسور، آخرش میشید دو عدد. خیلی که هنر کنید، خیلی که خبر مرگتون به خودتون برسید، فاصله دو عددتون میشه صد.صدام رو میشنفید؟ می شید یه پیرمرد آب زیپوی عوضی بوگندو. کافیه دور تند نیگاش کنید. همین که دور تند نیگاش کردید می فهمید چه گندی زده ید .می فهمید که چه چیز هجو ومزخرفی درست کرده ید.حالا با این عجله کدوم جهنمی قراره برید؟ قراره چه غلطی بکنید که دیگرون نکرده ند؟ واسه چی سر یه مستطیل یا مربع خاکی دخل هم رو در میارید ؟ بدبخت ها! شما به خودی خود بد بخت هستید، دیگه واسه چی اوضاع رو بدتر می کنید؟"
لحظه ای سکوت کرد و نفسش را بیرون داد. با آستین عرق پیشونیش را گرفت و بعد این بار بلندتر فریاد کشید.... "از یه طرف تا چشماتون به هم افتاد،اولین کاری که می کنید، یعنی آسون ترین کاری که میکنید اینه که عاشق همدیگه می شید.لعنت به شما و کاراتون که هیشکی ازشون سر در نمیاره. عاشق میشید و بعد ازدواج می کنید. بعد بچه دار می شید و بعد حالتون از هم به هم می خوره و طلاق می گیرید . گاهی هم طلاق نگرفته باز
عاشق یکی دیگه می شید . لعنت به همتون که حتی مث مرغابی ها هم نمی تونید فقط با یکی باشید !!
دنبال چی میگردید ؟ آهای عوضی ها ! آهای با شما هستم ! صدام رو می شنفید ؟..."

"استخوان خوک و دستهای جزامی" کتابی در 82 صفحه است. داستان کتاب در مورد یک ساختمان است. داخل این ساختمان آدمهای مختلف با مشکلات متفاوت وجود دارند. آدمهای این ساختمان از استاد دانشگاه و روزنامه نگار و زن فاحشه و عاشق و... وجود دارد. این آدمها هر کدام داستانی دارند که آقای مستور داستان هر کدام را با ظرافت زیبا بیان کرده است. نام کتاب هم از حدیثی از مولای موتقیان که داخل کتاب هم هست گرفته شده. امام علی: "به خدا سوگند كه دنياي شما در نزد من پست تر و حقيرتر از استخوان خوكي در دست جذامي." متن بالا بخشی از این کتاب هست.
شناسنامه کتاب
استخوان خوک و دستهای جزامی
مصطفی مستور
82 صفحه
قیمت 1500تومان
چاپ اول، زمستان 1383 - چاپ چهاردهم، پاییز 1387
نشر چشمه
لینک:وب سایت مصطفی مستور
این کتاب کوچک (که فقط با 2ساعت میشه خوند) به تمام دوستانم توصیه میکنم میکنم بخونید. چون کتابی فوق العاده زیباست.
هر کجا که هستید بهترین آرزوها را براتون دارم
نوشته شده توسط آقا کمال در 88/08/27 ساعت 1:59 موضوع معرفی کتاب | لینک ثابت
درورد از این به بعد سعی می کنم هر ماه دو کتاب توی وبلاگم معرفی کنم. این حداقل کاری که میتونم بکنم برای افزایش زمان چند دقیقه مطالعه در ایران است.
نوشته شده توسط آقا کمال در 88/08/27 ساعت 1:55 موضوع معرفی کتاب | لینک ثابت
تصمیم، شبیه به ماهی است .
گرفتنش آسان است و نگاه
داشتنش ، دشوار.
دوما
نوشته شده توسط آقا کمال در 88/08/20 ساعت 16:10 موضوع فلسفی | لینک ثابت
مرد مسنی به همراه پسر 25 ساله اش در قطار نشسته بود. در حالی که مسافران در صندلی های خود نشسته بودند، قطار شروع به حرکت کرد.
به محض شروع حرکت قطار پسر 25 ساله که کنار پنجره نشسته بود پر از شور و هیجان شد. دستش را از پنجره بیرون برد و در حالی که هوای در حال حرکت را با لذت لمس می کرد فریاد زد: "پدر نگاه کن درخت ها حرکت می کنند." مرد مسن با لبخندی هیجان پسرش را تحسین کرد. کنار مرد جوان، زوج جوانی نشسته بودند که حرف های پدر و پسر را می شنیدند و از حرکات پسر جوان که مانند یک بچه 5 ساله رفتار می کرد، متعجب شده بودند.
ناگهان پسر دوباره فریاد زد: " پدر نگاه کن دریاچه، حیوانات و ابرها با قطار حرکت می کنند." زوج جوان پسر را با دلسوزی نگاه می کردند. باران شروع شد چند قطره روی دست مرد جوان چکید. او با لذت آن را لمس کرد و چشم هایش را بست و دوباره فریاد زد:" پدر نگاه کن باران می بارد، آب روی من چکید."
زوج جوان دیگر طاقت نیاوردند و از مرد مسن پرسیدند: "چرا شما برای مداوای پسرتان به پزشک مراجعه نمی کنید؟!"
مرد مسن گفت: " ما همین الان از بیمارستان بر می گردیم. امروز پسر من برای اولین بار در زندگی می تواند ببیند
نوشته شده توسط آقا کمال در 88/08/17 ساعت 23:36 موضوع داستان کوتاه | لینک ثابت
آنچه آدم را دانشمند می کند، مطالبی نیست که می خواند،
بلکه چیزهای است که یاد می گیرد.
نوشته شده توسط آقا کمال در 88/08/16 ساعت 15:13 موضوع فلسفی | لینک ثابت
آنکس که اراده و استقامت دارد،
هرگز روی شکست را نمی بیند.
نوشته شده توسط آقا کمال در 88/08/14 ساعت 16:40 موضوع فلسفی | لینک ثابت
دوباره صدای زاینده رود به گوش می رسد.

لینک :تصلویر جاری شدن آب در زاینده رود
نوشته شده توسط آقا کمال در 88/08/12 ساعت 21:7 موضوع | لینک ثابت
یک هیئت از گرجستان برای ملاقات با استالین به مسکو آمده بود. بعد از جلسه استالین متوجه شد که پیپ اش گم شده و از رئیس کا گ ب خواست تا ببیند آیا کسی از هیات گرجی پیپ او را برداشته یا نه. بعد از نیم ساعت ، استالین پیپ اش را در کشوی میزش پیدا کرد و از رئیس کا.گ.ب خواست که هیئت گرجی را آزاد کند. رئیس کا.گ.ب گفت:« متاسفم رفیق، تقریبا نصف هیئت اقرار کرده اند که پیپ را برداشته اند و بقیه هم موقع بازجویی مردند!!!
مبین
نوشته شده توسط آقا کمال در 88/08/11 ساعت 18:43 موضوع داستان کوتاه | لینک ثابت
زیباترین حکمت دوستی به یاد هم بودن است،
نه در کنار هم بودن.
نوشته شده توسط آقا کمال در 88/08/11 ساعت 0:54 موضوع فلسفی | لینک ثابت
هيچ وقت به خودت مغرور نشو .......
برگ ها هميشه وفتي مي ريزن که فکر مي کنن طلا شدن.
نوشته شده توسط آقا کمال در 88/08/09 ساعت 23:12 موضوع فلسفی | لینک ثابت
اگر بازیگر زندگی خود نباشی بازیچه ی آن خواهی شد.
نوشته شده توسط آقا کمال در 88/08/08 ساعت 0:57 موضوع فلسفی | لینک ثابت
زاهدا من که خراباتی و مستم
به توچه...
ساغروباده و بد بر سر دستم
به توچه...
تو اگر گوشه محراب نشستی صنمی گفت چرا؟!
من اگر گوشه میخانه نشستم
به توچه...
بغض کن ای دل ای دل
آتش دوزخ اگر قصد تو و ما بکند
توکه خشکی چه به من
من که تر هستم به توچه...
نوشته شده توسط آقا کمال در 88/08/06 ساعت 15:51 موضوع شعر طنز | لینک ثابت
آدم موفق تو زندگیش
بین مشکلات برای خودش فرصت پیدا میکنه
اما آدم ناموفق
بین فرصتها برای خودش مشکل پیدا می کنه
نوشته شده توسط آقا کمال در 88/08/03 ساعت 1:3 موضوع فلسفی | لینک ثابت
ايران بيشترين مرگ مغزي و كمترين آمار اهدا عضو را دارد!!!
در حال حاضر، ميزان اهداي عضو در ايران به ازاي هر يك ميليون نفر 3/2 نفر است كه با شاخصهاي مطلوب جهاني فاصلهاي چشمگير دارد.
از آنجايي كه جمعيت كشورهاي مختلف با يكديگر متفاوت است براي مقايسه وضعيت كشورها از اين نظر شاخص تعداد پيوند به ازاي يك ميليون نفر جمعيت كشور ملاك مقايسه است.
بر اين اساس اسپانيا با 35 پيوند در ميليون جمعيت بهترين وضعيت را دارد و در ديگر كشورهاي اروپايي و آمريكا اين عدد بين 10 تا 25 در ميليون متغير است.
در ايران كه تا چند سال پيش اين رقم تنها 7/1 در ميليون بود با تلاشهاي انجام شده اكنون به عدد 3/2 رسيدهايم كه هرچند افزايش ناچيزي است اما حكايت از روند رو به رشد آمار پيوند عضو در ايران دارد.
*******
اگر مردم بدانند كه 29قسمت از اعضاي يك فرد مرگ مغزي ازجمله مفاصل و شبكيه فرد، قابل پيوند است و حداقل 6عضو يعني 2 ريه، 2 كليه، كبد و قلب ميتواند به فرد ديگري حيات دوباره ببخشد، مسلما در امر پيوند همكاري بيشتري ميكنند.
********
اهدای عضو ، اهدای زندگی....
دوستان با تکمیل فرم اهدا عضو پس از مرگ، زندگی را به دیگران هدیه کنید.
برای ثبت نام اهدای عضو اینجا کلیک کنید.
نوشته شده توسط آقا کمال در 88/08/01 ساعت 12:25 موضوع | لینک ثابت
زندگی جدولی است که هر کس در صدد حل ان براید جایزه اش مرگ است
نوشته شده توسط آقا کمال در 88/07/30 ساعت 0:29 موضوع | لینک ثابت
خدای مهربون
لطفاً برای خانمای فقیری که
توی کامپیوتر بابام هستن
لباس بفرست!
نوشته شده توسط آقا کمال در 88/07/28 ساعت 15:20 موضوع | لینک ثابت
در هنگام حکومت فریب، گفتن حقیقت یک عمل انقلابی است.
نوشته شده توسط آقا کمال در 88/07/28 ساعت 12:42 موضوع | لینک ثابت
دکتر شریعتی انسان ها را به چهار گروه زیر دسته بندی کرده است
دسته اول
آنانی که وقتی هستند هستند ، وقتی که نیستند هم نیستند.
عمده آدمها حضورشان مبتنی به فیزیک است. تنها با لمس ابعاد جسمانی آنهاست که قابل فهم میشوند. بنابراین اینان تنها هویت جسمی دارند.
*******************
دسته دوم
آنانی که وقتی هستند نیستند ، وقتی که نیستند هم نیستند.
مردگانی متحرک در جهان. خود فروختگانی که هویت شان را به ازای چیزی فانی واگذاشتهاند. بیشخصیتاند و بیاعتبار. هرگز به چشم نمیآیند. مرده و زندهشان یکی است.
*******************
دسته سوم
آنانی که وقتی هستند هستند ، وقتی که نیستند هم هستند.
آدمهای معتبر و با شخصیت. کسانی که در بودنشان سرشار از حضورند و در نبودنشان هم تاثیرشان را میگذارند. کسانی که همواره به خاطر ما میمانند. دوستشان داریم و برایشان ارزش و احترام قائلیم.
*******************
دسته چهارم
آنانی که وقتی هستند نیستند ، وقتی که نیستند هستند.
شگفتانگیزترین آدمها در زمان بودشان چنان قدرتمند و با شکوهاند که ما نمیتوانیم حضورشان را دریابیم، اما وقتی که از پیش ما میروند نرم نرم آهسته آهسته درک میکنیم. باز میشناسیم. میفهمیم که آنان چه بودند. چه میگفتند و چه میخواستند. ما همیشه عاشق این آدمها هستیم. هزار حرف داریم برایشان. اما وقتی در برابرشان قرار میگیریم قفل بر زبانمان میزنند. اختیار از ما سلب میشود. سکوت میکنیم و غرقه در حضور آنان مست میشویم و درست در زمانی که میروند یادمان میآید که چه حرفها داشتیم و نگفتیم. شاید تعداد اینها در زندگی هر کدام از ما به تعداد انگشتان دست هم نرسد.
*******************
نوشته شده توسط آقا کمال در 88/07/27 ساعت 8:32 موضوع | لینک ثابت
آخر ساعت درس یک دانشجوی دوره دکترای نروژی سوالی مطرح کرد : استاد شما که از جهان سوم می آیید ٫ جهان سوم کجاست ؟
فقط چند دقیقه به آخر کلاس مانده بود . من در جواب مطلبی را فی البداهه گفتم که روز به روز بیشتر به آن اعتقاد پیدا می کنم . به آن دانشجو گفتم : جهان سوم جایی است که هر کس بخواهد مملکتش را آباد کند ٫ خانه اش خراب می شود و هر کس که بخواهد خانه اش آباد باشد باید در تخریب مملکتش بکوشد .
نوشته شده توسط آقا کمال در 88/07/24 ساعت 20:43 موضوع | لینک ثابت
چه سخته شنیدن خبر به کما رفتن یک دوست.
از تمام دوستانم درخواست می کنم تا برای برای سلامتی این عزیز دعا کنند.
نوشته شده توسط آقا کمال در 88/07/22 ساعت 21:18 موضوع | لینک ثابت
ترجیح می دم روی موتورسیکلتم باشم و به خدا فکر کنم
تا اینکه تو کلیسا باشم و به موتورسیکلتم فکر کنم.
نوشته شده توسط آقا کمال در 88/07/22 ساعت 20:4 موضوع | لینک ثابت
بسیار شیرین مباش که تو را بخورند
و تلخ هم مباش که تو را دور افکنند.
نوشته شده توسط آقا کمال در 88/07/22 ساعت 15:46 موضوع فلسفی | لینک ثابت
از همون لحظه اول که با پدر و مادرم وارد سالن مهمانی شدم چشمم بهش افتاد و شور هیجانی توی دلم به پا کرد . طول سالن را طی کردم و روی یک صندلی نشسته دوباره نگاهش کردم درست روبروی من بود این بار یک چشمک بهش زدم و لبخند زدم و یواشکی به اطرافم نگاه کردم تا کسی منو ندیده باشد کسی متوجه من نبود . خودم را بی تفاوت مشغول حرف زدن کردم ولی چند لحظه بعد بی اختیار چشمم را بهش انداختم و بهش نگاه کردم چه جذاب و زیبا و با نفوذ بود . دوباره او چشمک زد بیشتر هیجان زده شدم . به خودم گفتم که از فکرش بیایم بیرون باز هم مشغول گوش دادن به حرف های بقیه بودم ولی حواسم به آن طرف سالن بود . می خواستم برم پیشش ولی خجالت می کشیدم جلوى والدین و صاحب خانه . حتماً اگر جلو و پیشش مى رفتم با خودشون مى گفتن عجب پسر پررویی ! توی دو راهی عجیبی مانده بودم . دیگه طاقتم تمام شده بود . دل به دریا زدم و گفتم هر چه باداباد بلند شدم و با لبخند به طرفش نگاه کردم وقتی بهش رسیدم با جرات تمام دستم رو به طرفش دراز کردم ؟ برش داشتم و گذاشتمش توی دهنم ، به به ! عجب شیرینی خامه ای خوشمزه ای بود !
نوشته شده توسط آقا کمال در 88/07/21 ساعت 15:52 موضوع داستان کوتاه | لینک ثابت
یک ارباب کوچک بودن
بهتر از یک نوکر بزرگ بودن است
نوشته شده توسط آقا کمال در 88/07/21 ساعت 15:43 موضوع | لینک ثابت
درباره وبلاگ

نام: ندارم
نام خانوادگی:مهم نیست
محل تولد: نصف جهان
شماره شناسنامه:12+1
تاریخ تولد:توی یکی از روزهای خدا
فهرست اصلی
آرشیو موضوعی
دوستان
نوشته های پیشین
آذر 1388
آبان 1388
مهر 1388
شهریور 1388
مرداد 1388
تیر 1388
خرداد 1388
اردیبهشت 1388
فروردین 1388
اسفند 1387
بهمن 1387
دی 1387
آذر 1387
آبان 1387
مهر 1387
شهریور 1387
مرداد 1387
تیر 1387
خرداد 1387
اردیبهشت 1387
فروردین 1387
طراح قالب
POWERED BY